دخترک کبریت فروش دیروز و پیرزن لیف فروش امروز

منتشرشده: فوریه 7, 2010 در دسته‌بندی نشده
برچسب‌ها:

کارهامو انجام دادم، کمی خستم میرم روی نیمکت گوشه پارکی استراحت کنم. هوا کمی سرده، هرکسی سربلاک خودش داره. پرزنی که به زحمت داره راه میره توجهمو جلب میکنه. لباس آبی رنگ بافته شده‌ای پوشیده و باهرچندقدمی که برمی‌داره با خانمهایی که از کنارش رد می‌شن صحبتی می‌کنه. کمی که جلوتر میاد توی دستش چندتا لیف حموم دست‌باف می‌بینم؛ اما به من نگاه نمی‌کنه، مگه من نمی‌تونم چیزی ازت بخرم مادرم؟ خدا کمکش کنه، با این حالش لیف حموم میبافه و میاره میفروشه. دلم خیلی گرفت؛ یعنی کسی نیست توی این سن کمکش کنه؟ باید واسه زندگی اینقدر زجر بکشه؟ نمی‌دونم بچه داره؟ فامیلی داره؟ یعنی توی این مملکت این عزیزان باید اینطوری زندگی کنن؟ ارگانی سازمانی…؟
اون صورت خسته و زحمتی که برای راه رفتن میکشید جلوی چشمامه…

Advertisements
دیدگاه‌ها
  1. حدیث می‌گوید:

    عن النبی صلی الله علیه و آله وسلم:

    اللهم انی اعوذ بک من الکفر و الفقر1

    خدایا من از کفر و نداری به تو پناه می برم.

  2. ali می‌گوید:

    قلب رئوفی داریدا ، قدر خودتونو بدونید…
    پیامبر اکرم (ص) :»محبوبترین بندگان در نزد خدا کسی است که نسبت به مردم مهربان تر باشد.»

    Twitter:
    آخی ،خدا نکنه … سعی کنید الان به فوایدش فکر کنید ،مطمئن باشید ان شاء ا… خوبه خوب میشید

  3. manizheh می‌گوید:

    چه تشبیه جالبی
    انیشتین : زندگی مثل دوچرخه سواری است؛ برای حفظ تعادل بایدحرکت کرد.

  4. SAfiL می‌گوید:

    ایشالا یه روزی مایه دار بشی بتونی کمک کنی …
    نه اونقدر که از این رو به اون رو نــــــــــــه ولی خوب حداقل بتونی همه لیفهاشو یک جا بخری..

    موفق باشی

  5. fereshteh70 می‌گوید:

    سلام حس انسان دوستانه خوبی دارید ولی این 1 هزاروم از این چیزای هست که دیدنش دل هر انسانی را به درد می یاره …
    دلم تنگ است دلم می گیرد از باغی که می سوزد…….
    همنشینی آدما از جنس نورا با موشای خیابونی دیدی
    دست پینه بسته اون پیرمرد دوره گرا یا کاخای سفید ورنگارنگ اون آدما پولداره عقده ای ……..
    به راستی که شب رفتنیست……..

  6. amin می‌گوید:

    یه دفعه از کوچه مروی رد میشدم یه پیرزن رو دیدم که داشت لیف میفروخت، یه چارقد سرش بود موهاشم حنا زده بود، اینقدر چهرش نورانی بود که نگو، یه نگاهی‌ بهم کرد که تمام بدنم لرزید ،بهم گفت ننه یه لیف از من میخری؟ گفتم ننه چنده گفت ۵۰۰ تومن، یه هزاری دادم ۲تا برداشتم، رفتم ته یه کوچه بن بست زار زار گریه کردم !! زار زار!! تو عمرم اینقدر قلبم نشکسته بود

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s